تبليغاتX
بیا تا برایت بگویم....

بیا تا برایت بگویم....

اگر تنها ترین تنهاشوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته های من است.

کی میگه چی خوبه چی بد ؟ کیه که مرز میگذاره بین بد و خوب!

 من خوبم یا بدم ؟  تو بگو !

ظاهرم رو دیدی ؟ حرفامو شنیدی ؟ یا باطنم رو هم  دیدی ؟

 مگه تو خلوتمم بودی ! مگه منو دیدی ؟

موندم اونایی که حرفای خوب میزنن خوبن ! ؟ !

حس خوبی ندارم اما ناراحتم نیستم !

این روزها این رو فهمیدم که تمام زندگی آدمها خلاصه میشه تو جمع کردن تجربیاتی که هیچ وقت ازشون استفاده نمیشه ! هر روز به امید این پا میشی که شاید تجربه ی امروزت فردات رو ساخت اما باز هم فردا میشه یه امروز دیگه !

بعضی وقتها حس نو شدنت رو به دنیا نمیدی . اما وقتی اون حس کهنه ی نو شدنت فنا میشه تازه میفهی قبلا هم این تجربه رو داشتی و چقدر سخته تجربه ی داشته رو باز هم تجربه کردن و باز هم درس نگرفتن و تازه می فهمی چقدر تلخه قصه ی تکرار !

کاشکی با تجربه کردن می شد فهمید کی خوبه کی بد !!! اما .....!

حس خوبی ندارم !

                 اما ناراحت نیستم ! یه تجربه ی دیگه !

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت21:24توسط ملینا |

سلامی دوباره..

سلامی دوباره به آخرین چراغ فروزان جاده تنهایی هایم

سلامی به اخرین پرستو ی هجران نکرده ی قلبم ...

و سلامی به تو ..

تویی که روزگاریست تنهایی ام را با کوله ای از یادت پر کردی ...

 سلامی به وسعت مهربانی هایت .

در اوج شادیهایم به یادت لبخند زدم و در پشت نقاب خنده هایم به آرامی گریستم ...

به آرامی...به تلخی ...

کلامم در قالب کلماتی می گنجد که هنوز بر زبانی جاری نشده و هنوز ترجمه اش جز سکوت نبوده .

پس سکوت می کنم و چشم در راه کسی می مانم که ذهنش لبریز این همه صدای سکوتم باشد .

شاید بفهمد.
شاید بداند .

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت1:24توسط ملینا |

چی شده باز  ؟چرا اینجا اینقدر شلوغه؟یعنی کی مرده ؟خدا بیامرزتش

اره اینجاس قبرش .هنوز نیاوردنش ...

سلام؟.....

سلام!.

سلام کردم !...صدام رو می شنوی؟کی فوت کرده؟

وا....چرا جواب نمیده...دیوانه .

مثل اینکه دارن میارنش . فک کنم جوان هم بوده .

اِ اِ ..خوب مامانم داره با جمعیت میاد....

مامان ...مامان ...سلام . کی مرده؟

مامان...تورو خدا گریه نکن ...چی شده ؟ کی مرده...

تورو خدا جوابم رو بدین...دیوانه شدم ...

مامان تو رو خدا ....تو رو خدا گریه نکن...

این که عکس منه .

بابا من اینجام.گریه نکنین...تورو خدا..

به قرآن من اینجام....بابا من رو نمی بینی ؟

به ابولفضل من نمردم .باور کنین .

من زنده ام. مامان تو رو خدا

یعنی اینا من رو نمی بینن....؟

یعنی آخرشه؟

یعنی تمام....

خدایا...................تو هم صدام رو نمی شنوی

خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

من می ترسم ...

من می ترسم ....

صدامو نمی شنوین ؟

تنهام نذارین....

مامان یعنی دیگه نمی بینمت...یعنی می خوای منو بگذاری اینجا بری ...

چقدر سخته ...تنهای تنها...

کاشکی می شد باهاتون بیام خونه...

کاشکی می شد ...دوباره سر یک سفره ...دوباره با هم

دوباره برف بازی.....

دوباره آب بازی ....

مامان یادته ...کوچولو بودم...بلد نبودم راه برم ....

یادته دستم رو گرفتی ..تاتی تاتی ...

یادته بلد نبودم حرف بزنم...

چه زود گذشت....

یادته دوچرخم رو ...کمکی هاشو...بلد نبودم بی کمکی راه برم ...

مدرسه رو یادنه....هر روز یه جعبه مداد رنگی گم می کردم.؟

حالا هم بلدم راه برم..هم بنویسم ....

دوچرخه سواریمم خوبه...حتی بی کمکی !

قول می دم دیگه مداد رنگی هام رو هم گم نکنم

حالا چه جوری دلت میاد منو بگذاری زیر این همه خاک و بری....

نمیگی دختر کوچولوت می ترسه ؟

میبینی چقدر بزرگ شدم ...اینقدر بزرگ که یه چیزی میگه ...اخرشه...

وقت خداحافظی!

باشه.خداحافظ...اینجا آخرشه...

فقط گریه نکن!

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت19:58توسط ملینا |

سلام آقای رئیس جمهور....

            نه باور کن که رئیس جمهوری و تمام این کلمات دیکتاتور و غیره که این روزها می شنوی اولا شما نیستی ثانیا به فرض محال هم که شما را خطاب کنند می دانی که اسکتبار جهانی هنوز این ملت فهمیده ما را ول نکرده است از آن هم که بگذریم دسیسه ی رژیم غاصب صهیونسم را نباید فراموش کرد ...

            مگر کسی جز شما بود که امروز با ابهت و با پشتیبانی  حدود یک سوم جمعیت این مرز و بوم در میدان ولی عصر سخنرانی کرد و ملتی یکپارچه پشت به پوشتش ستایشش می کردند. راستی چرا برنامه قطع شد ؟ صدا ها چرا کم و زیاد می شد...چه سوال ها اتفاق است دیگر...مثل سیستم های مخابرات که در روز انتخابات قطع می شود...مثل آنتن های مبایل ها که یکدفعه می روند و مثل سرعت اینترنت که نا خودآگاه افت شدید پیدا می کند...اتفاق است دیگر...پیش می آید ...بعضی اوقات تک تک ...بعضی وقتها هم مثل این چند روز همه با هم!

فقط از روز مادر که بگذریم ما می خواستیم پیروزی شما را به پسر خاله و دختر عمه مان با پیامک تبریک بگوییم که از بخت بد و حوادث پیش بینی نشده سیستم قطع بود....

اما راستی چه خوب ...خدا وکیلی هم خسته شده بودیم یاد زمان نن جون بخیر که نه اینترنتی بود نه موبایلی همان وقتها بود که نه غمی بود نه غصه ای ..همه دور هم بودیم... این روزها بس به یاد آن روزها افتادیم.....چه خوش بودیم ایضا ...

راستی یادم نبود بگویم امسال رای اولی بودم...آخ یادش بخیر 4 سال پیش هم رای اولی بودم! چه زود گذشت ...

دیگر برایت بگویم از اوضاع شهر....همه آنقدر خوشحالند که نه کسی حرفی می زند و نه صدای از کسی بر می خیزند همه با آرامش در کنار هم شادی می کنند...امروز که خود دیدی.!

            دیگر برایت بگویم از چه؟ شهر که در امن و امان است و مردم هم آرام فقط می ترسیدیم تو مارا تنها بگذاری که خدا را روزی 1000 بار شکر ملت پشتت بودند ...این را می خواستم بپرسم چرا ساعت 10 درهای حوزه ها را بستند؟ ما که سنی نداریم اما تا آنجا که یادمان می آورند همواره تا پاسی از شب تمدید می شد این مدت رای گیری!...شاید رقم 85% به 99% مشارکت هم میرسید!

می گویند بعد از رای آری ملت به جمهوری اسلامی این رای گیری بالاترین درصد مشارکت را داشته! آن روزها همه می خواستند از دست مزدور رها شوند اما امروز همه می خواستند تو را از دست ندهند...و الا چرا این همه آمدند ...آمدن که هیچ ...این گونه که رای دادند جز این را نمی گوید...تازه مدارکش هم موجود است.

خسته ات نمی کنم  فقط بگویم من به شما رای ندادم...البته من مهم نیستم که ملت مهم است ...در دوستانم هم کسی را پیدا نکردم که به شما رای داده باشند ...اما کلا ما جند نفری بیشتر که نیستیم...راستش را بگویم تنها پدر بزرگ یکی از دوستانم با جان و دل به شما رای داد ...که همین پدر بزرگ ها هستند که دست در دست هم می دهند و می شوند یک ملت ! اما قول می دهم که پشتتان باشم... و تا آخرین قطره خونم را در راه دولتتان بدهم شاید عذاب وجدانی که از رای ندادن به شما گرفتارش شده ام پایان پذیرد....

غمی نیست...همه خوبیم...هر چه می گویند حرف است و دشمن 30 ساله دسیسه کرده است...برادر من و برادر ها و خواهر های من هم گول دشمن را خوردند بعد باتوم شما را....

فقط این را بپرسم...سبزی فروش منصف محلتان کجا بود؟ فکر کنم در 4 سال آتی به محصولاتش شدید نیازمند باشیم.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت17:1توسط ملینا | |

چقدر سخته که دیگه به خودت هم اعتماد نداشته باشی...

به اعتقاداتت ُ به باورهات....

به خودت.....به اون چیزی که من می نامی!

چقدر سخته باور کنی که باورت دیگه ارزشی برای خودت هم نداره ....چه برسه به بقیه!

چقدر سخته زود به رنگ جماعت شی!

چقدر سخته رنگ عوض کردن خودت را با چشمات ببینی....

اون وقته که!....

دلم از دسته خودم گرفته...

نه هیچ عشقی ...

نه هیچ رنگی...

نه هیچ کسی...

فقط خودم!

            خود خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم!

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت20:1توسط ملینا | |

شاید زندگی همینی است که هر روز داد میزنند و من هم همچون گوش بسته نشنیده میگذرم

میگویم اشتباه است ! اما چه کسی می داند چه میگویم!

چه کسی میفهمد!

دیرگاهیست تنهایی هایم را به هیا هوی این روز مرگی ها نفروختم شاید روزی عاشقم بخوانند اما ساده دلی هستم که هنوز ندانستم زندگی در شهری به وسعت دنیا و به کوچکی قفس عشق سره عجیبی است که سالیان است در ذهن پر مشغله ی مردمانش مرده است.

چه کنم که باورم ندارم اینجا جایی نیست برای بودنم!

چه کسی میفهمد!؟

چه کسی راز مرا میداند؟

چه کسی حرف مرا می خواند؟

چه کسی حرف دلی میداند؟

چه کسی میفهمد!؟

چه سخت است میان این همه بودن ... نابود بخوانندت !

کاش کلامی بود که اندازه ی تمام بودنم و به اندازه ی تمام نبودنت باشد.

کاش حرفهای پر از اشتباهم را کسی میفهمید !

کاش!

شاید زندگی همینی است که هر روز ...در این وادی پر گناه فریاد میزنند و من میگذرم!به شوق انچه سالیان است در دلمان مرده است!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت0:43توسط ملینا |

شکستم!

انچنان سرد و بی روح شکستم

انچنان ارام و با وقار شکستم!

که هیچ کس نفهمید معنای ویران شدنم را!

که هیچ کس نشنید صدای شکستنم را!

همچنان ساکت و ارام است شهر پر هیاهوی من!

سنگ هایی از جنس انسان ادامه می دهند بی هدف زیستن را!

بی هدف مردن را!

تحسین میکنم ابلیس را که شرمش امد جلوی حقارتم سجده کند!

شاید رانده شدن شرافتش از این گونه مقرب بودن بیشتر بود!

ای زیباترین معبود

 صدای این همه حقارت را می شنوی!

صدای خنده های فرشته ای که روزی عزیز ترینت را بود می شنوی!

از انسان بودنم شرمگینم!

همین!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت21:25توسط ملینا |

 

سالیان است رهسپار شهری هستم که می گویند سالهاست جز ویرانه بیش نمانده !می گویند قصه اش افسانه ای بیش نیست و تنها قصه است!

دلم از شنیده ها گرفته و دیده هایم خلاصه می شوند در اهی که هر روز زیر نقاب روز مرگی هایم میمیرد! و باز هم فردا!!

هیچ کس نمی داند

نمی خواند!

چه می گویم!

چرا می گویم.

از چه می گویم!

و شاید باز هم فردا!

در میان گم شدن ها و پیدا شدن هایم گمراهم!

سر به راه شهری دارم که ساکنانش را مجنون می نامند!

مجنون می خوانند!

سر عجیبی است نازنین !

اینجا مرز عقل و جنون است.

فاصله ای دارد از من تا من!

از من تا ...!

راستی یادم نبود!!

فاصله ی ما به وسعت ندیدن هاست!

هیچ کس نمی داند چه می گویم!هیچ کس نمی خواند!

هیچ کس نمی فهمد!

کاش  پایان شب اغاز سپیدی نبود !

کاش شروعی نبود

شاید پایان اینگونه غم انگیز نمی شد!

راهی جز فرار از امروز و گریز از فردا برایم نمانده.به راهم ادامه می دهم شاید یافتم ویرانه ای از شهر افسانه ها را!شاید!!!

هیچکس نمی داند چه می گویم.

                        هیچکس!

((خدایا به من قدرت ان را عطا کن که بتوانم به ان اندازه که او را دوست دارم .نیاز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم ـدکتر علی شریعتی ـ))

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت20:21توسط ملینا |

رفتنت را دیگر باور کردم.

 با تمام وجود حس کردم.

برو .دیگر انتظاری میان ما فاصله ها را رج نمی زند .

برو که دیگر نه اهی نه فریادی اسمت را زمزمه نمیکند.

برو .خاطرات نداشته ام را هم برایت خواهم فرستاد تا بهانه ای برای شکستن سکوت نیابم.

برو که اتش ما بی شعله ی عشق تو هم می سوزد .پس درنگ نکن.

اینجا اخر راه است .دیگر باید به گفته ی مادر بزرگ گوش کرد.یکی باید باشد یکی نباشد !

در لحظه های نبودن معنای بودنت را درک کردم.

اما برو که دیگر بود و نبودت فرقی برای قلب اکنده از دردم نخواهد داشت

دیگر سکوتم ترجمه ی فریاد عشقت نیست و دیگر

دیگر.

من....من سابق نیستم.

درب قلبم را کندم و دیوارش کردم تا دیگر هیچ کلیدی قفل سنگینش را باز نکند.

برو که دیگر نه برای من.حتی برای نگاه پر از التماسم هم ناشناسی.

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت16:56توسط ملینا | |

 

به فردا ها باندیش.شاید سپیدی اش  از سیاهی امروزت کاست!

شاید روشنی اش رنگی بود همرنگ رویاهایت.

دلت را به فردا ها بسپار تا برود به دیاری دور !شاید انجا هنوز عشقی بیدار بود .هنوز نور امیدی سوسو می زد!

شاید مردمانی داشت با دل های بلورین.که هنوز گوهر انسانیت در دل هایشان برق می زند!

 

گل شقایقم: سالها استوار ایستادی.دم نزدی !این چند روز هم بمان .تا شک نکنند که تا زنده ای جریان دارد عشق!

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت21:26توسط ملینا |